پالپ فیکشن یک داستان عامهپسند
![]()
داستان عامهپسند یا پالپ فیکشن (به انگلیسی: Pulp Fiction)؛ فیلمی آمریکایی، محصول سال ۱۹۹۴، به کارگردانی کوئنتین تارانتینو و در گونهٔ سینمای جنایی است. عمده شهرت فیلم به دلیل به نمایش قرار دادن ترکیبی کنایهآمیز از خشونت و شوخطبعی، داستان غیرخطی، اشارههای سینمایی، ارجاعات آن به فرهنگ عامه و دیالوگهای آن است.
پالپ فیکشن یک داستان عامهپسند
![]()
فیلم، نخل طلای جشنوارهٔ کن در سال ۱۹۹۴ را ازآن تارانتینو نمود[۱] و نامزد دریافت هفت جایزهٔ اسکار، شامل جایزه اسکار بهترین فیلم شد که تارانتینو و راجر آواری، فیلمنامهنویسان فیلم؛ توانستند جایزهٔ اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را از آن خود کنند. نامزدی بهترین کارگردانی برای کوئنتین تارانتینو و نامزدی بهترین بازیگر نقش اول مرد برای جان تراولتا، از دیگر دستاوردهای این فیلم در شصتوهفتمین مراسم جایزهٔ اسکار بودند.[۲]این فیلم در تقسیم جوایز اسکار به نوعی تحت تاثیر فارست گامپ قرار گرفت که مسلماً ارزشهای داستان عامه پسند را نداشت ولی اسکار پسند تر بود. اما این فیلم در جشنواره کن خوشتر درخشید و نخل طلا را نصیب تارانتینوی جوان و نه چندان مشهور کرد، در حالیکه رقیبی چون "قرمز" کیشلوفسکی داشت.[۳]
به مرور زمان بر شهرت فیلم افزوده شد و هر روز بیشتر و بیشتر تحسین شد. در رده بندیهای مختلف، فیلم معمولاً در بین بهترینهای تاریخ قرار داشته و اکثر منقدان مشهور آنرا ستایش کرده اند. قرار گرفتن در بین صد فیلم برتر انجمن سینمای آمریکا و صد فیلم برتر انتخابی مجله تایم و قرار گرفتن در رده چهارم ۲۵۰ فیلم برتر سایت IMDB با امتیاز بالای ۸.۹ از آن جمله است. هفته نامه Entertainment Weekly به فیلم به عنوان بهترین فیلم ربع قرن اخیر اشاره کرد و نوشت بسیار سخت است پیدا کردن صحنه ای در این فیلم که به نمادی تبدیل نشده باشد. همچنین منتقد معروف راجر ایبرت فیلم را به عنوان تاثیر گذار ترین فیلم دهه نود معرفی کرد.[۴]
داستان عامهپسند، روایتگر ماجراهایی با خطوط داستانی متقاطع از گانگسترهای لسآنجلسی، بازیکن بوکس، سارقان مسلح خردهپا و یک کیف اسرارآمیز است. بیشتر زمان فیلم از تکگویی و گفتگوهایی با درونمایهٔ نگاه به زندگی و با چاشنی بذلهگویی تشکیل شده است که بین شخصیتهای فیلم ردوبدل میگردد. عنوان فیلم اشاره به مجلهها و رمانهای مصوّر و عامهپسند جنایی دارد که در میانهٔ قرن بیستم انتشار مییافتند و با خشونت تصویری و گفتگوهای بُرندهشان شناخته میشدند. فیلم با متنی حاوی دو معنی از عبارت «عامهپسند» (pulp) در لغتنامه آغاز میشود و همانند بسیاری دیگر از آثار تارانتینو، داستانی با روایت غیرخطی دارد. [۵] [۶]
نام این فیلم ابتدا قرار بود ماسک سیاه باشد که نام مجلهای عامهپسند بودهاست. نظیر داستانهای عامهپسند این روایتهای تو در تو ربطی به واقعیت بیرونی ندارند. دنیایی خلق میکند از آدمهای غیرعادی و روزهای غیرمعمولی. شخصیتها در وضعیت بدی قرار میگیرند و از آن وضعیت فرار میکنند و دچار وضعیت بدتری میشوند؛ نظیر وضع بوچ و مارسلوس یا هانی بانی.
مطابق با سبک کوئنتین تارانتینو در روایات داستان بهصورت غیرخطی؛ داستان این فیلم نیز به شکل غیرترتیبی روایت میشود. ساختار پالپ فیکشن براساس سه داستان متمایز بنا شده است که در خط سیر روایت اشتراکاتی نیز با یکدیگر دارند. آدمکش حرفهای، وینسنت وگا (با بازی جان تراولتا) شخصیت اصلی داستان نخست، بوکسور حرفهای، بوچ کولیج (با بازی بروس ویلیس) شخصیت اصلی داستان دوم و همکار آدمکش وینسنت، جولز وینفلد (با بازی ساموئل ال. جکسون) شخصیت اصلی داستان سوم است.[۷] با آنکه هر داستان به مجموعهای از رویدادهای متمایز با دو داستان دیگر میپردازد ولی با آنها دارای ارتباط و نقاط اشتراک نیز هست. فیلم با سرقت مسلحانهٔ «پامپکین» و «هانیبانی» (القاب عاشقانهای که زوج سارق در صحنهٔ آغازین یکدیگر را با آن خطاب میکنند) از رستوران آغاز میشود. سپس داستان وینسنت، جولز، بوچ و چند شخصیت دیگر از جمله مارسلوس والاس سردستهٔ گانگسترها، همسرش میا و مشکلگشای امور غیرقانونی وینستون ولف را پیش میکشد. در نهایت نیز به نقطهٔ آغازین فیلم بازمیگردد، در رستوران: وینسنت و جولز که برای استراحت کوتاهی به آنجا آمدهاند، خود را درگیر سرقت مسلحانهای مییابند. به طورکلی، ۷ قسمت روایت در فیلم موجود است. عنوان سه روایت اصلی بهصورت متنی بر صفحهٔ سیاه در بین قیلم و به مدت چند ثانیه نمایش داده میشود:
سرآغاز - رستوران
پیشدرآمد «وینسنت وگا و همسر مارسلوس والاس»
«وینسنت وگا و همسر مارسلوس والاس»*
پیشدرآمد «ساعت طلایی» (الف-گذشته، ب-حال)
«ساعت طلایی»*
«وضعیت بانی»*
سرانجام - رستوران
* عنوان داستان اصلی که به صورت نوشتهای بر صفحهٔ سیاه در میان فیلم نمایش داده میشود.
اگر بنا بر حفظ توالی زمانی در روایتها باشد، ترتیب آنها به اینصورت خواهد بود: ۴-الف، ۲، ۶، ۱، ۷، ۳، ۴-ب، ۵. روایتهای ۱ و ۷ بر یکدیگر همپوشانی دارند و از دو دیدگاه متفاوت نمایش داده میشوند. برای روایتهای ۲ و ۶ نیز وضعیت مشابهی برقرار است. از این شیوه روایت با عنوان «روایت دوار» نام برده شده است
در ابتدای فیلم و قبل از تیتراژ با دو دزد به نامهای رینگو و یولاندا آشنا میشویم که قصد دستبرد زدن به کافی شاپی را دارند. سپس تیتراژ پخش میشود.
بعد از تیتراژ و بین تیتراژ و داستان اول با دو آدمکش حرفهای به نامهای وینسنت و جولز آشنا میشویم که برای بدست آوردن یک کیف مرموز به یک آپارتمان میروند.
در آنجا با برت و دوستش و خدمتکارش مارلین (که یک سیاهپوست است) آشنا میشویم. گویی آنها به مارسلوس والاس (رئیس وینسنت و جولز) خیانت کردهاند و بعد از تحویل دادن کیف باید مجازات شوند.
جولز دوست برت را میکشد اما قبل از کشتن خود برت برای او آیاتی از کتاب مقدس را میخواند و با قبول کردن این فرضیه که خود او مرد درستکار است و باید برت را که شیطان است بکشد. او و ویسنست برت را به قتل میرسانند و فیلم این صحنه را قطع میکند و داستان اول آغاز میشود.
داستان با نمایی از بوچ (بروس ویلیس) شروع میشود که پیش رئیس، مارسلوس والاس نشستهاست و در ازای گرفتن مبلغی پول حاضر میشود به خواست رئیس در مسابقه بعدی اش شکست بخورد.
سپس فیلم دوباره ادامه داستان وینسنت را میگیرد. وینسنت قبل از بردن میا به بیرون از دوستش لنس مقداری هروئین میگیرد. سسپس به دنبال میا میرود و او را به رستورانی میبرد. آنها در رستوران با هم میرقصند و جایزهای دریافت میکنند و وینسنت میا را به خانه میرساند.
وینسنت که مجذوب میا شدهاست، به توالت میرود و در آنجا با خودش عهد میکند که دیگر ادامه ندهد. هنگامی که از دستشویی بیرون میآید میا را میبیند که بر اثر استفاده از هروئین، به اغما فرو رفتهاست. او میا را پیش لنس میبرد و با کمک او به میا آدرنالین تزریق کرده و او را نجات میدهد. سپس میا را به خانه میرساند و از او قول میگیرد که این ماجرا را برای کسی بازگو نکند.
بوچ بعد از مسابقه به خانه میگریزد و به همسرش فابین میگوید که فردا اول صبح باید شهر را ترک کنند.
آنها چمدانهایشان را جمع میکنند ولی بوچ میفهمد که فابین ساعت طلای بوچ را (که توسط پدر پدربزرگ او خریده شده بود و نسل به نسل به او رسیده بود و نشانه غرور او بود و برایش خیلی اهمیت داشت) در آپارتمان بوچ جا گذاشتهاست.
بوچ به آپارتمانش باز میگردد و وینسنت را میبیند که از طرف مارسلوس برای کشتن او گماشته شدهاست. او وینسنت را میکشد و سریعاً خانه را ترک میکند ولی در بین راه خود مارسلوس را میبیند. در درگیری که بین آنها رخ میدهد آنها تصادفاً در دام دو بیمار جنسی میافتند. بوچ فرار میکند ولی برای نجات مارسلوس دوباره برمیگردد و او را نجات میدهد. مارسلوس نیز او را نمیکشد و از او قول میگیرد که این ماجرا را برای کسی بازگو نکند. سپس بوچ و فابین شهر را ترک میکنند.
با یک برش به گذشته به سکانس قبل از شروع داستان اول بازمیگردیم. یعنی همان جایی که وینسنت و جولز در آپارتمانی برت و دوستش را به قتل میرسانند.
تماشاگر میفهمد که نفر سومی هم در آن آپارتمان بود و با یک اسلحه بزرگ در دستشویی پنهان شده بود. نفر سوم ناگهان بیرون میپرد و وینسنت و جولز را تیرباران میکند. اما هیچ یک از گلولهها به آن دو نمیخورد و آنها نفر سوم را میکشند.
جولز این اتفاق را معجزه خداوند میخواند و میگوید که اراده خدا بود که گلولهها آنها را نکشند. ولی وینسنت مخالفت میکند و آن را فقط یک اتفاق عجیب میخواند. وینسنت تصادفاً مارلین (خدمتکار سیاهپوست) را میکشد و سرتاپای او و جولز خونی میشود. آنها به خانه دوست جولز یعنی جیمی میروند تا خود را پاک کنند. همسر جیمی (بانی) تا یک ساعت دیگر به خانه باز میگردد و انها باید ظرف ۴۰ دقیقه منزل جیمی را ترک کنند. آنها دست به دامان یکی از دوستان مارسلوس به نام وولف میشوند و به کمک او بهراحتی ماجرا را تمام میکنند.
هنگامی که آنها برای صرف صبحانه به یک کافیشاپ میروند با دو دزد (که قبل از تیتراژ فیلم آنها را دیدیم) به نامهای رینگو و یولاندا مواجه میشوند. دزدها جیب تمام افراد داخل رستوران را خالی میکنند تا اینکه نوبت به جولز میرسد. جولز براحتی آنها را خلع سلاح میکند و به طرف رینگو اسلحه میکشد اما او را نمیکشد. او پولهای خود را به رینگو میدهد، و بعد از خواندن آیهای از کتاب مقدس به او میگوید که میخواهد مثل شبانی راهنما باشد و دست از کارهایش بردارد. رینگو و یولاندا رستوران را ترک میکنند در حالی که راهنمایی شدهاند. جولز و وینسنت نیز کافی شاپ را ترک میکنند.
یکی از نقاط قوت این اثر فیلمنامه آن است، داستانی به ظاهر ساده و در عین حال بدیع و سرشار از تعمق به همراه شخصیت پردازی قوی و دیالوگهایی کنایه آمیز و به یاد ماندنی. تارانتینو همواره گفته است که در ابتدای نوشتن فیلمنامه کل داستان را در ذهن ندارد، او شخصیتها را در ذهن خلق می کند و بعد از آن خود شخصیتها هستند که داستان را جلو می برند و او آنرا می نویسد.
قرار بود نقش وینسنت به مایکل مدسن داده شود ولی او بازی در فیلم دیگری را انتخاب کرد (و هنوز افسوس می خورد) و سرانجام نقش به جان تراولتا رسید. همه و حتی خود تراولتا اعتقاد دارند که بازی در این فیلم دوران بازیگری او را دگرگون کرد و از او بازیگری مطرح ساخت. اگرچه پالپ فیکشن تراولتا را ستاره کرد ولی باید پذیرفت که تراولتا هم در بزرگ کردن فیلم بی اثر نبوده است.
همچنین در این فیلم با تقلید شخصیت های هالیوودی همچون مریلین مونرو، جری لوئیس، جیمز دین، میمی ون دورن و حتی اشاره زبانی به جین منسفیلد همگی باعث جذابیت بیش از اندازه فیم در بین مخاطبان شده است. [۹]
برای این فیلم هیچ موسیقی جدیدی ساخته نشد و تارانتینو خود آهنگهای مختلفی از سالهای گذشته موسیقی عامه پسند امریکا را انتخاب کرد. موسیقی تیتراژ ابتدایی فیلم Misirlou، آهنگی یونانی است که با اجرای دهه شصت“Dick Dale” پخش میشود. اما ناگهان با صدای چرخاندن موج رادیو به آهنگ "Jungle Boogie" تبدیل میشود.
آهنگ صحنه معروف رقص وینسنت و میا به نام "You Never Can Tell" کاری از ستاره موسیقی راک اند رول “Chuck Berry” است. یکی از آهنگهای زیبای فیلم جایی است که وینسنت در حال تزریق هروئین و سپس گشت و گذار در خیابانهای لوس انجلس است. آهنگی به نام “Bullwinkle-part2” از گروه راک Centurions در دهه شصت. موسیقی زیبای تیتراژ پایانی فیلم یعنی “Surf Rider” کاری از “The Lively Ones” بازهم از آهنگهای راک دهه شصت است.[۱۰]
جان تراولتا در این فیلم نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد. هر چند که به تام هنکس در فیلم فارست گامپ ساخته رابرت زمه کیس باخت.
و نقشهای دیگر عبارتند از:
جالب است بدانیم که :
در امارات متحده عربی و عربستان سعودی نسخهای کاملاً متفاوت از فیلم اصلی، در سینماها اکران شد. داستانهای فیلم به صورتی جابجا و مونتاژ شدند تا وقایع از لحاظ زمانی به صورت درست کنار هم قرار بگیرند.[۱۱]
دیالوگ ماندگار فیلم
برچسب:
نویسنده: محمد